باغ بارون زده

تا ما به خاطر عشق از روی غرور به هم دروغ نگوییم

لوکاس مقدس داخل خیابان قدم می زد که جوانی افسرده و دل مرده به سراغش آمد و گفت:

استاد چگونه به خدا نزدیک شوم ؟و لوکاس مقدس پاسخ داد:

تفریح کنان با شادی و شوق زیاد به خالق عشق بورز.

پسر جوان تشکر کرد و چون منتظر دوستش بود چند دقیقه ای آنجا ماند تا اینکه جوانی سبکسر ,جلف و خیلی شوخ وبذله گو به سراغ لوکاس آمد و پرسید:

استاد چگونه به خدا نزدیک شوم؟و لوکاس پاسخ داد:

چندان لودگی و شوخی نکن...

جوان تشکر کرد و دور شد اما جوان اول به سراغ لوکاس آمد و اعتراض کرد :

استاد بالاخره تکلیف را روشن کنید برای یافتن خدا شاد باشیم یا نباشیم؟

لوکاس مقدس سری تکان داد و گفت: اگر تو بالای پشت بام باشی و ببینی که دو نفر نابینا در دو سوی بام قرار دارندو اگر اولی یک قدم به راست برود سقوط می کند و دومی یک قدم به چپ برود می افتد , آیا غیر از این است ,

که به اولی خواهی گفت :به سمت راست بیا و به دومی می گویی به سمت چپ بیا ؟

پائولو گوئیلو

 


نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن 1388 ساعت 08:00 ب.ظ توسط ** لیلی** **آوای محبــــــــت** | |

خدایا,کاش میان صبح و صدا به دنیا می آمدم .میان اندوه و رویا قدم می زدم و کلمه های سپید را برایت ردیف می کردم.کاش رودخانه ای بودم زلال و از بین جنگل انبوه می گذشتم و سنگریزه ها و صدفها را به ساحل هدیه می دادم.

 

خدایا,کاش سیب مرا فریب نمی داد و اجازه نمی دادم بادهای وحشی خواب آرام مرا بشکنند. کاش می توانستم روی برگهای درخت انار هزار بار نام معطر تو را بنویسم .کاش همیشه در آفتاب زندگی می کردم و در مدح سایه های سرد شعر نمی گفتم.

 

خدایا, کاش آسمان زمین به هم نزدیک می شدند.ابرها در خیابانها راه می رفتند و دریا ها به آسمان پر می کشیدند.کاش ماه در قلب کوچکم جای می گرفت.کاش باران یک لحظه هم قطع نمی شد و تو با هر قطره آن به زمین می آمدی .کاش همه آینه های جهان فقط شبیه تو بودند.

 

خدایا, کاش همه چیز مثل آب و آرد مقدس بود.کاش آواز عاشقانه مرا ساکنان سیارات دیگر هم می شنیدند و گواهی میدادند که چقدر تو را دوست دارم. کاش بین من و تو اینهمه دیوار سنگی نایستاده بود . کاش خارها در همسایگی گل سرخ زندگی نمی کردند.

 

خدایا, کاش یکی از عقربه های ساعت بودم و صبحگاهان اعلام می کردم که شب تمام شده است و پاره ای خورشید در دست ساکنان زمین می گذاشتم.کاش تا ابد در چمنها راه می رفتم و درختان را می شمردم  و لکه های نورانی کوچک را بر منظومه شمسی می دیدم و ستایش می کردم.

 

خدایا , کاش صدایم در باران خیس می شد و روی حرفهایم گل مریم و داودی می رویید .کاش مردم مرگ را شاعرانه می دیدند و با او احوالپرسی می کردند .کاش کسی خود را پشت پرده های شب پنهان نمی کرد . کاش دستهای من و عشق به هم می رسیدند.

محمد رضا مهدیزاده

 


نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن 1388 ساعت 01:47 ب.ظ توسط ** لیلی** **گل رویــــــــــا** | |

سلام دوستای خوبم

اومدم برای التماس...

من همیشه تو کامنتایی که براتون میزارم برا آرامش دلهاتون دعا میکنم و واقعا اینکارو میکنم ...

حالا از همتون می خوام برا آرامش دل من دعا کنین این روزا دلم خیلی ناآرومه آخه دارم یه تصمیم خیلی سخت و دل آزار می گیرم...


نوشته شده در شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 03:11 ب.ظ توسط ** لیلی** | |

کاش میشد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد

کاش میشد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش میشد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش میشد با پری از رنگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش میشد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش میشد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش میشد در سکوت شب ناله غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید

کاش میشد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پر نور شد

کاش میشد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش میشد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید

در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را شنید...

کاش میشد دنیای ما آدما به زیبایی این شعرها بود و ای کاش هممون به زیبایی این شعرا وقتی که با احساس میخونیمشون زندگی میکردیم .

 

کاش هیچ کدوممون با زبون تلخمون همو آزار نمیدادیم و دل همو نمیرنجوندیم.

 

اما بیشتر ماها فقط این شعرها رو میخونیم فقط و فقط ...

 

کاش و ای کاش...


نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن 1388 ساعت 01:15 ب.ظ توسط ** لیلی** اوای غریبــــــــــــی | |

یک شب از دست کسی باده ای خواهم خورد

که مرا با خود تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد

با من از ((هست ))به ((بود))

با من از نور به تاریکی

از شعله به دود

با من از آوا تا خاموشی

دورتر شاید تا عمق فراموشی

راه خواهم پیمود

کی از آن سرمستی خواهم رست؟

کی به همرهان خواهم پیوست؟

من امیدی را در خود بارور ساخته ام

تارو پودش را با عشق تو پرداخته ام

مثل تابیدن مهری در دل

مثل جوشیدن شعری در جان

مثل بالیدن عطری در گل جریان خواهم یافت

مست از عشق تو از عمق فراموشی

راه خواهم افتاد

باز از ریشه به برگ

باز از ((بود))به ((هست))

باز از خاموشی تا فریاد

سفر تن را تا خاک تماشا کردی

سفر جان را از خاک به افلاک ببین

گر مرا می جویی سبزه ها را در یاب

با درختان بنشین!

کی؟کجا__آه نمی دانم

ای کدامین ساقی

ای کدامین شب !

منتظر می مانم.

فریدون مشیری


نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن 1388 ساعت 12:28 ب.ظ توسط ** لیلی** | |

خداونــــــــدا وقتی تو میروی

شب می شود

و قلب من پر پر می شود

و نا امید می شوم و حقیر می شوم

چو خــــــــاکی می شوم

که بر آن نسیمی نمی وزد

و بارانی نمی بارد

و در آن گلی نمی روید

و بر سرش ستاره ای نمی درخشد

تو می روی  و من تنهای تنها می مانم

تو می روی  و من در غم خود خاک می شوم ...

 

ســـــــــــلام


نوشته شده در سه شنبه 29 دی 1388 ساعت 05:55 ب.ظ توسط ** لیلی** ردپــــــــــــــا | |

برای زیستن دو قلب لازم است

      قلبی که دوست بدارد قلبی که دوستش بدارند

             قلبی که هدیه کند قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید

       قلبی برای من قلبی برای انسانی که من می خواهم

               تا انسان را کنار خود حس کنم.

دریاهای چشم تو خشکیدنی ست

         من چشمه یی زاینده می خواهم

               ..............................................

                         آن سوی ستاره من انسان می خواهم

                                  انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم

         انسانی که به دست های من نگاه کند

                   انسانی که به دست هایش نگاه کنم

                             انسانی در کنار من

تا به دست های انسانها نگاه کنیم

        انسانی در کنارم اینه ای در کنارم

                  تا در او بخندم,تا در او بگریم...

خدایان نجاتم نمیدادند

   پیوند ترد تو نیز

        نجاتم نداد

نه پیوند ترد تو

    نه چشمها و نه .......... نه دست هایت

کنار من قلبت اینه ای نبود

کنار من قلبت بشری نبود...

احمد شاملو

 

سلام به همه دوستای عزیزم

از اینکه به باغ تنهایی من سر میزنید ممنونم

دوستای خوبم شــــــــــــاید چند روزی نتونم بهتون سر بزنم و یا پست جدیدی بزارم  پس ازتون میخوام که خودتون به باغ من بیایین و از خودتون پذیرایی کنید.و ............

نمیگم نظر چون مطلب مهمی نذاشتم که نظر بخوام  میگم دل نوشتــــــــــــه چون صحبتهاتون برام شیرین و دل نشینه پس تنهام نزارید که:

چون نهالی سست می لرزد

                         روحم از سرمای تنهایی

                                                می خزد در ظلمت قلبم

                                                                       وحشت دنیای تنهایی

(والسلام)

 

                         


نوشته شده در سه شنبه 22 دی 1388 ساعت 05:37 ب.ظ توسط ** لیلی** دل نوشتــــــــــــــــه | |

در افسانه های آلمانی آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مغرب را به بارگاه خواست و به آنها گفت:

((برای پنهان کردن راز بزرگ زندگی پیشنهاد بدهید.))

یکی از فرشته ها گفت:

((خدا یا آن را زیر زمین پنهان کن.))

فرشته دیگر گفت:

((پروردگارا آن را زیر دریاها قرار بده...))

سومی گفت:

((ای خدا آن را بر قله بلندترین کوهها پنهان کن.))

خداوند فرمود:

<<اگر به گفته شما عمل کنم فقط تعدادی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز بزرگ زندگی در دسترسشان باشد .>>

در این هنگام یکی از فرشته ها گفت:

((ای خدای مهربان راز بزرگ زندگی را در قلب بندگانت قرار بده به این ترتیب هر کس برای پیدا کردن این راز باید به قلب خود رجوع کند.))

 

(چه شریف است دل غمگینی که اندوهش مانع از آن نمی شود که با دلهای شاد سرودی سر کند.)


نوشته شده در یکشنبه 20 دی 1388 ساعت 12:37 ب.ظ توسط ** لیلی** ردپـــــــــــــــــــا | |

فرشته ها از خداوند پرسیدند:

تو که انسانها را اینقدر دوست داری پس چرا غم را آفریدی؟

خداوند گفت:

برای اینکه انسانها فقط در زمان غم به یاد من می افتند.


نوشته شده در پنجشنبه 17 دی 1388 ساعت 02:18 ق.ظ توسط ** لیلی** | |

آتش عشق به چشمت یکدم

           جلوه ای کرد و سرابی گردید

                        تا مرا واله و بی سامان دید

                                     نقش افتاده بر آبی گردید

 

هر آنچه رفتنی ست روزی خواهد رفت و هر آنچه باقیست روزی خواهد شکست .

پس به عهد ها وفا کنیم که اگر عهد ها شکسته شوندباقیها و رفتنیها نابود خواهند شد...

 


نوشته شده در دوشنبه 14 دی 1388 ساعت 11:31 ق.ظ توسط ** لیلی** | |

وز اشک گر چه حلقه به دو دیده بسته ام

پیچم به خویشتن که نریزد به دامنم

 

امشب اسمونم دلش گرفته بارون میاد خیلی بیقرارم

خداوند به دلهای هممون آرامش بده

الهی آمین


نوشته شده در پنجشنبه 10 دی 1388 ساعت 11:30 ب.ظ توسط ** لیلی** | |

خدایا ,مهربانانه در شعرهایم می چرخی و میان راهرویی که بهشت و جهنم را به هم وصل می کند راه می روی و به فرشته ها می گویی وضو بگیرند و زیبایی های زندگی را از سطر بنویسند.

 

آرام آرام صدایم می کنی و پا به پای من به حیاط خلوت دنیا می آیی و آوازهای گمشده در کوهها را نشانم می دهی .خوابهایم را پر از عطر اقاقی و یاس می کنی و بال پرندگان را به گوشه ای از ملکوت می دوزی و خاکستر آسمان را روی دریا می ریزی .

 

سرنوشت من چه بود اگر اولین مسافر قلب من نبودی ؟زندگی چقدر عزیز می شد اگر کنار من می ایستادی و نمی گذاشتی بادهای گستاخ پرده ها را کنار بزنند.

 

خدایا چقدر دیر بیدار شده ام .نوح,ابراهیم,موسی,عیسی و محمد(ص) پریروز دست در دست یکدیگر از میان این جنگل مبهم  عبور کرده اند و روی درختان باران خورده خطی به یادگار نوشته اند.

 

هر روز عاشقانه شاخه های لیمو را می تکانم, از لابلای برگهای سبز و زرد کلماتی که بوی تو را می دهند بر دامنم می ریزند.

 

اگر تو نباشی هیچ چیز قشنگ نیست .ماه باید پایین بیاید و بر اولین پله خانه قدیمی ام بنشیند , دریا باید در آلونک متروک ساحل به خواب برود و پروانه ها آنقدر در دفتر شعرم بمانند تا خشک شوند.

 

خدایا چقدر فرصتم کوتاه است !تا فنجانی چای می خورم روز جزا فرا می رسد و اسرافیل از پشت شیشه قیامت به من زل می زند.

 

مهربانی های غلیظ تو امیدوارم می کند.برمی خیزم,ساعتم را کوک می کنم و روی آینه ها و صندلی ها دستمال می کشم ,نامه های پیامبران را در کیفم می گذارم و به راهم ادامه می دهم.


نوشته شده در چهارشنبه 9 دی 1388 ساعت 06:56 ب.ظ توسط ** لیلی** ترا من چشم در راهم | |

xzwh7p8uxtr82vxmenr5.jpg

تو مشکتو چو آب زدی

موجای دریا شد آروم

تا به رو ساحل اومدی

بغضی نشست توی گلوم

همون دم بود غربت دنیا شد نصیبم

رو لب گل کرد ناله های ام النیجیبم

بلند شو بنگر که شمشیرا رو کشیدن

آخه میدونم بدونه تو من غریبم

ابوالفضل     ابوالفضل

 


نوشته شده در یکشنبه 29 آذر 1388 ساعت 12:47 ب.ظ توسط ** لیلی** آوای غریبی | |

 

Click to view full size image

یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا حســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین

درد بودم درد را خواندم

بغــــــــــــــــض بودم گریســــــــــــــــــــــــــتم


نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر 1388 ساعت 03:59 ب.ظ توسط ** لیلی** | |

سلام به همه دوستای خوبم

اول باید از همه محبتهاتون تشکر کنم خیلی ممنون که به باغ من تشریف میارین

خواستم یه پست جدید برای ماه محرم بزارم هر چی فکر کردم ایده ای به ذهنم نیومد اگرم اومد به نظرم خیلی  تکراری بود برا همین تصمیم گرفتم فقط بیام و از طرف خودم خیلی پیشاپیش تاسوعا و عاشورای حسینی رو به همه تسلیت بگم.

به قول پاییز مریم خداوند روز به روز بر معرفتمان بیافزاید

انشاالله خداوند اونقدر به هممون معرفت بده که حقیقت واقعی حسین(ع) و یارانشو درک کنیم از جمله خودم که واقعا به این معرفت محتاجم  .

هر جا که هستید موفق باشید و سربلند و شاد

بیتوته کوتاهی ست جهان

در فاصله گناه و دوزخ

خورشید همچنان دشنامی بر می آید

و روز شرمساری جبران ناپذیریست

آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو

درختان جهل مصیبت بار نیاکانند

و نسیم وسوسه یی ست نابکار

مهتاب پاییزی کفری ست که جهان را می آلاید

چیزی بگوی

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

هر دریچه نغزبر چشم انداز عقوبتی می گشاید

عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی ست

و آسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی و

بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی

آه

پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

هر چه باشد

چشمه ها از تابوت می جوشند

و سوگواران ژولیده آبروی جهانند

عصمت به آینه مفروش که فاجران نیازمند ترانند

خامش منشین( خدا را)

پیش ار آنکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی !

احمد شاملو

 


نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1388 ساعت 10:53 ق.ظ توسط ** لیلی** ترا من چشم در راهم | |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت